تبليغاتX
برای تو
برای تو و تنهایی های من

زندگي بي تو عذابه نازنينم بي تو هرگز

قلبمو از تو جدا هرگز نبينم بي تو هرگز

زير بارون نگاهت، عمريه که خيسه خيسم

حالا از پاکي تو، غرق يقينم بي توهرگز

من همه وجودم از تو، که تمام لحظه هامي

تو خودت خوب ميدوني، با تو اجینم بي تو هرگز

زندگي بي تو عذابه نازنينم بي تو هرگز

قلبمو از تو جدا هرگز نبينم بي تو هرگز

تو خودت هفت آسموني، من زمينيه حقيرم

عشق پاک آسمونو، من نبينم بي تو هرگز

من و تو دو جسم و يک روح، تا قيامت با هم هستيم

عشق تو هرگز نميرد، توي سينه ام بي تو هرگز

منو از خودت بدون، اي واژه هاي عشق و لبخند

من هميشه تا هميشه، با تو اينم بي تو هرگز

زندگي بي تو عذابه نازنينم بي تو هرگز

قلبمو از تو جدا هرگز نبينم بي تو هرگز

تو خودت هفت آسموني، من زمينيه ي حقيرم

عشق پاک آسمونو، من نبينم بي تو هرگز

منو از خودت بدون، اي واژه هاي عشق و لبخند

من هميشه تا هميشه، با تو اينم بي تو هرگز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 1:14  توسط زهره | 
این کیست که از درون من فریاد می کشد ؟
شعله های سرکشش
گرد قلب و روح من دیوار می کشد؟

این کیست که با زبان من گفتگو گر است؟
با دو چشم من جستجو گر است؟

این کیست؟

قلب او درون سینه ی من است؟
یا که این دل من است که در وجود او می تپد؟

این کلام اوست در دهان من؟
یا صدای من در گلوی اوست؟

این کیست؟
گرمی دو دست من از درون اوست؟
یا که دست اوست پر نوازش از وجود من؟

اصل من کجاست؟
هر که هست!
هر چه هست!
روح اوست جان من
یا که جسم من قالبی برای او

عشق فضای بین ماست

او عاشق وجود من
عشق من حضور اوست...!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 18:25  توسط زهره | 
بی تو چون شب ها دیگر
امشب آرامی ندارم
در سكوت كوچه تو
نیمه شب ره می سپارم

آن زمان این كوچه هر شب
كوچه میعاد ما بود
بر لب ما تا سحرگه
قصه فردای ما بود

این زمان افكنده برما
سایه، دیوار جدایی
ای خدا آخر كجا رفت
روزگار آشنایی

ای كویر سینه من
بوته های آتشت كو
در شب سرد جدایی
شعله های سركشت كو
+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 20:12  توسط زهره | 

اونی که دوستش داری

بهش نگو دوستش داری

میره و تنهات میزاره

اگه باور نداری بهش بگو

دوستش داری

میره رو دلت پا میزاره

آره، می دونم عاشقشی

عاشق اون نگاهش

آره، می دونم در به دری

تا ببینیش باز دوباره

منم یه روزی مثل تو

عاشق بودم تا پای جون

عشقم رو فریاد زدم و

 دربه دری شدم نگو

رفتش و تنهام بزاره،

روی دلم پا بزاره

دل من و سوزوند و رفت

رفت و با دیگری نشست

رفت و با دیگری نشست

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 0:43  توسط زهره | 
در آن سنگر که می گردد نفس در سینه ها خاموش

                       نمی خواهم کسی از مردن من با خبر گردد

نمی خواهم که مادر تلخی جان کندنم بیند

                      نمی خواهم پدر بر هم نهد چشمان بازم را

ولی مادر اگر روزی

                  (رفیقی مهربان) آمد

ز تو پرسید فلانی کو؟

                 بگو در سنگر ناکامی و حسرت

شبی جان داد ولی در لحظه ی آخر گفت:

                                                        عزیزانم

                                                         رفیقانم

                                                                        خداحافظ

                                                                        خداحافظ

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 22:36  توسط زهره | 

كاش ميشد بر جدايی خشم كرد

شاخه های نسترن را با تواضع پخش كرد

كاش ميشد خانه ای از مهر ساخت

مهربانی را در آن سرمشق كرد

روی دلهايی حقيقی نقش كرد

كاش ميشد به تو گفت

كه تو تنها سخن شعر منی

كاش ميشد به تو گفت

كه مرو دور مشو از بر من

تو بمان تا كه نميرد دل من

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 12:0  توسط زهره | 

 

بی تو چون شب های ديگر

امشب آرامی ندارم

در سكوت كوچه تو

نيمه شب ره می سپارم

آن زمان اين كوچه هر شب

كوچه ميعاد ما بود

بر لب ما تا سحرگه

قصه فردای ما بود

اين زمان افكنده برما

سايه، ديوار جدايی

ای خدا آخر كجا رفت

روزگار آشنايی

ای كوير سينه من

بوته های آتشت كو

در شب سرد جدايی

شعله های سركشت كو

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 11:45  توسط زهره | 
من شمعدانی بودم و او پرپرم کرد


برگ درختی بودم و خاکسترم کرد


هر روز با یک خاطره، با بال رویا


پرواز می کردم،که بی بال و پرم کرد


گفتم نرو تنهایم ای همزاد باران


رفت و نگاه آخرش تنهاترم کرد


او سنگ زد بر شیشه احساس هایم


خون را ولی مهمان چشمان ترم کرد


وقتی که گفتم هر چه میل توست باشد


مثل غروری ایستاد و باورم کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 20:2  توسط زهره | 

ندانم که آن مه نا مهربان، يادم کند يا نه؟

فريب انگيز من با وعده اي شادم کند يا نه؟

 

خرابم آنچنان که از باده هم تسکين نمي يابم

لب گرمي شود پيدا که آبادم کند يا نه؟

 

صبا از من پيامي ده به آن صياد سنگين دل

که تا گل در چمن باقي است، آزادم کند يا نه؟

 

 

من از ياد عزيزان، يک نفس غافل ني ام اما

نميدانم که بعد از من، کسي يادم کند يا نه؟

 

 

رهي از ناله ام خون مي چکد، اما نمي دانم

که آن بيداد گر، گوشي به فريادم کند يا نه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 12:10  توسط زهره | 

از شهر سکوت به ديار تو رسيد

 

 در شهر صدا که پر از زمزمه بود

 

تنها دل من قصه ي مهر تو شنيد

 

چشم تو مرا به شب خاطره برد

 

در سينه دلم از تو و ياد تو تپيد

 

در سينه ي سردم ، اين شهر سکوت

 

ديوار سکوت به صداي تو شکست

 

 شد شهر هياهو ، اين سينه ي من

 

فرياد دلم به لبانم بنشست

 

 خورشيد مني ،‌ منم آن بوته ي دشت

 

من زنده ام از نور تو اي چشمه ي نور

 

درياي مني ، منم آن قايق خرد

 

با خود تو مرا مي بري تا ساحل دور

 

کنون تو مرا همه شوري و صدا

 

 کنون تو مرا همه نوري و اميد

 

 در باغ دلم بنشين بار دگر

 

 اي پيکر تو ، چو گل ياس سپيد

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 20:35  توسط زهره | 

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت

سـاقه ســبز دلــم را چـــيــد و رفت

 

عــاشقـــــي هاي مــــرا بــــاور نکرد

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

 

با غــــــم هجــــرش مـــدارا مي کنم

گرچه بر زخمم نمک پاشيد و رفت

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 20:15  توسط زهره | 

لحظه اي با من باش...
سکوتم آبستن فرياديست
 که عشق را به نفرت ميکشاند
و انتظار گل ميدهد
 در بي کسي لحظه هايم
عاشقانه هايم
زير قدمهاي سربي عاقلانه هاي تو
دم بر نمي اورند 
و  ميميرند در هذيان مرگ خويش
و لحظه هايم
خودشان را با امتداد نگاه تو دار ميزنند
عشق هم زخمي توست
و تپش لحظه هاي من و تو
هر چه آرامتر هستي خويش را
مي لغزاند زير پنجه وحشي عدم
نيست ميشويم
تو
من
و حتي عشق.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 20:12  توسط زهره | 
 
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند ،
لیك پاهایم در قیر شب است .
 
رخنه ای نیست در این تاریكی :
در و دیوار بهم پیوسته .
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته .
 
نفس آدمها
سربسر افسرده ست .
روزگاری است در این گوشۀ پژمرده هوا
هر نشاطی مرده ست .
 
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد .
می كنم هر چه تلاش ،
او به من می خندد .
 
نقش هایی كه كشیدم در روز ،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هایی كه فكندم در شب ،
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
 
دیرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی :
دست ها ، پاها در قیر شب است
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 11:30  توسط زهره | 
   ببین که من غریب جاده های این حوالی ام 

   ز یاد رفته روزهای سبز و پاک شالی ام

   نگاه کن چه می کند نبودن تو با دلم

   که مثل یک کویر گشته این دل شمالی ام

   گریختی تو از کسی که اهل گریه بود و غم

   ببین همان همیشگی ترین این اهالی ام

   به باد کوج تلخ تو چنان شکسته این دلم

   که بعد رفتنت کسی ندیده بی زوالی ام

   بیا ببین که خسته ام ،ببین که دل شکسته ام

   به جستجوی تو دگر نمانده پرّ و بالی ام

   برای چشمهای تو ببین غزل سروده ام

   و می کشد مرا خجالت دو دست خالی ام


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 19:22  توسط زهره | 
همه هستی من آیه تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم

من در این آیه تورا به درخت و آب و آتش

پیوند زدم....

زندگی شاید یک خیابان دراز است که هرروز

زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید ریسمانی است که مردی

با آن خود را از شاخه میآویزد

یا نگاه گیج رهگذری باشد که

کلاه از سر برمیدارد و با لبخندی بی معنی

بیک رهگذر دیگر میگوید

صبح بخیر....

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 18:59  توسط زهره | 
بعد آن دیوانگیها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوئیا او مرده در من کاینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم ازآئینه می پرسم ملول

چیستم دیگر به چشمت چیستم؟

لیک در آئینه می بینم که وای

سایه ای هم زانچه بودم نیست..............

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 18:52  توسط زهره | 
 میان تاریکی

   تو را صدا کردم

   سکوت بودو نسیم

   که پرده را می برد

   در آسمان ملول

   ستاره ای می سوخت

   ستاره ای می رفت

   ستاره ای می مرد

   ترا صدا کردم

   ترا صدا کردم

   تمام هستی من

   چو یک پیاله شیر

   میان دستم بود

   نگاه آبی ماه

  به شیشه ها می خورد

  ترانه ای غمناک

  چون دود بر می خواست

  ز شهر زنجره ها

  چون دود می لغزید

  به روی پنجره ها

  تمام شب آنجا

  میان سینه ی من

  کسی زنومیدی

  نفس نفس می زد

  کسی به پا می خاست

  کسی ترا می خواست

  دو دست سرد او را دوباره پس می زد

 

  تمام شب آنجا

  زشاخه های سیاه

  غمی فرو می ریخت

   کسی تو را میخواند

 

   هوا چو آواری

   به روی او می ریخت

   درخت کوچک من

   به باد عاشق بود

   به باد بی سامان

   کجاست خانه ی باد؟

 کجاست خانه ی باد؟

 

 

   خانه ي باد كجاست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 11:48  توسط زهره | 
او ز من رنجیده است
آن دو چشم نكته بین و نكته گیر
در من آخر نكته ای بد دیده است
من چه می دانم كه او
با چه مقیاسی مرا سنجیده است؟
من همان هستم كه بودم، شاید او
چون مرا دیوانه خود دیده است
بیوفائی می كند تا بلكه من
دور از دیدار او عاقل شوم
او نمی داند كه من
دوست می دارم جنون عشق را
من نمی خواهم كه حتی لحظه ای
لحظه ای از یاد او غافل شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 14:1  توسط زهره | 
اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم ...
اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم ...
اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم ...
اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم ...
ولی افسوس که نه بارانم ...نه اشک ...نه گل و نه عشق...
اما هر چه هستم دوستت دارم
 0002012C.gif 
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 13:31  توسط زهره | 

نه باورم نمیشه که تو منو از یاد ببری

تولدم شد بی وفا ازتو نیومد خبری

چشمای من خشک شد به در

حالا که بی وفا تره

بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمیپره

اینو بدون دستای من گرمی دستاتو می خواد

تو رو به عشقمون قسم اون روزا رو یادت بیاد

حتی دیگه خدامونم به دادمون نمیرسه

گریه نکن که دستمون به دست هم نمیرسه

تو رو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده

خدا به من بگو چرا خوشی به من نیومده

بهش بگین سراغشو از کس و نا کس می گیرم

بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش می میرم

آخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمی زنه

میگن یکی تو قلبشه جونمو آتیش می زنه

تو رو خدا ازت می خوام دست روی دستاش بزارم

جز آرزوی دیدنش هیچ آرزویی ندارم

بازم می گم دوستت دارم کاش عشقمون جون بگیره

برگرد بیا به کلبه مون تا سر و سامون بگیره

ببخش اگه قسمت نشد توی چشمات نگاه کنم

یا سر رو شونت بزارم اسم تو رو صدا کنم

تو هم منو بزار برو اما بدون رسمش نبود

جز تو آخه کی رو دارم دلیل رفتنت چی بود

اون که نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده

خدا گرفتی عشقمو جواب قلبم رو بده

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 20:14  توسط زهره | 

ميخواستم اندکی با تو....

شايد بنشانم لبخندی بر لبانت
شايد پاره شود
لحظه ای زنجير اندوه تو

ميخواستم بشنوم سخنانت را

که قصه کدامين غصه هاست
اين نوشته ها،اين شعرها...
که من ميدانم و ميشناسم تمام غمها را،غصه هارا

ميخواستم همدردی باشم
يا اندکی گوش شنوا برای تو
(که هیچکس برای من نبود)

که من ميدانستم در سرزمين آفتاب و غربت


چشمها کورند و
گوشها جز صدای خنده چيزی نميشنوند!

ميخواستم تو را ببینم
ببينم که اين غمها و اندوه ها
بر کدامين هيبت زشت جا خوش کرده اند!
و ديدم تو را
چشمان مرده ام که گشوده شد
ديدم که غصه ها بر قامتی از غرور چگونه ناپيدایند!

ميخواستم مرا بپذيری در قلبت
با هر آنچه در اوست
که من نبودم و نيستم
در اندازه قلبت

من هرگز نداشتم وندارم
قفل و زنجيری برای اسارت قلب تو
که هرچه بند بود بر خود بسته ام!

ميخواستم بدانم
آنکه نامش قرين طلوع است!
چگونه و چرا چنين بر غروب نشسته؟

ميخواستم هم دمی باشم
برای تنهايی تو


ميخواستم با تو باشم
حداقل آنگونه که توميخواهی!
که من از تو چيزی نميخواستم مگر برای تو!

مهم نيست


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 9:5  توسط زهره | 
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالی قلم خشكیده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یك به یك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 16:8  توسط زهره | 
يه پروانه را با دستات می گيری.
بدش می خوای ببينی زنده هست؟
انگشتاتو باز کنی ....
فرار ميکنه.
محکم بگيری....می میره.
دوست داشتن هم یه چيزی مثل پروانه است


+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 10:24  توسط زهره | 

نیمه شب بود و غمی تازه نفس

 

ره خوابم زد و ماندم بیدار

 

ریخت از پرتو لغزنده ی شمع

 

سایه ی دسته گلی بر دیوار

 

همه گل بود ولی روح نداشت .

 

سایه ای مضطرب و لرزان بود

 

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

 

گوئیا مرده ی سر گردان بود .

 

شمع, خاموش شد از سایه ی باد

 

اثر از سایه به دیوار نماند .

 

کس نپرسید, کجا رفت؟ که بود؟

 

که د می چند در اینجا گذراند .

 

این منم خسته در این کلبه ی تنگ

 

جسم درمانده ام از روح جداست .

 

من , اگر سایه ی خویشم , یا رب

 

روح آواره ی من کیست؟ کجاست؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 12:52  توسط زهره | 

تنها و تهی پا روی جاده میگذارم

و چشم به کاکتوس ها دوخته ام

حجم خالی وجود خویش را

در ناله های کویر گم کرده ام

و تو ، چه ماهرانه نگاهم را به آسمان بافتی

و ریسمانش را به دست باد سپردی

اگر روی فرش رویا ، و در تبسمی آبی دریا

گاه گاهی رد پای قلبم را دیدی

به خاطر اشک های غربیانه ام بایست

کاش فاصله ها طی می شد

و این تو بودی که سبدی از حصیر بی وفایی در دست داشتی

و سیب های کال نا مهربانی را

با دستان چروکیده ات می چیدی

آیا فریادم را شنیدی ؟!

تنها

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 11:59  توسط زهره | 

هواتو کردم دوباره ،بازم دلم تنگه برات

اگر چه دوری از دلم، هنوزم می میرم برات

 

امید من، سنگ صبور، باشه برو پشیم نیا

بزار که تنها بسوزم، تو غربت دلتنگی هام

 

نه اینکه عاشق نباشم، نه اینکه دوستت ندارم

می خوام تو اوج بی کسی، سر روی  شونت بزارم

 

زخم زبون و صبر من، باور بکن حدی داره

یه قلب خالی از امید، آخه سوزوندن نداره

 

منی که حتی گریه هام، واسه تو تکراری شده

تو حرف مردم رو نزن، نگو که جات خالی شده

 

نگاهه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده

خدا خودت منو به این دربه دری عادت بده

 

باور نداری هنوزم عشق تو داغونم کنه

بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه

 

بهش بگین دق می کنم دستاش رو دستم نباشه

تموم خاطراتمون نمک به زخمام می پاشه

 

بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم می زنه

آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه

 

تو لحظه های بی کسی، سهم من از تو دوریه

اگه صدام در نمیاد، دلتنگی و صبوریه

 

هر روز غروب دلتنگتم، دوباره تنها می شینم

هر وقت که بارون می زنه، تو رو کنارم می بینم

 

هر روز و هر شب از خدا، بدون فقط تو رو می خوام

نگو برات غریبه ام نگو تو خوابت نمیام

 

بگو تو هم دوستم داری بگو که دلتنگم میشی

من فقط از خدا می خوام دوباره مهربون بشی

 

زخم زبون

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 7:57  توسط زهره | 

دستهایم می دوند و پاهایم کف می زنند .  

گوشهایم اشک می ریزند و چشمهایم می شنوند .

قلبم حرف می زند و دهانم می تپد .

چه کس را بگویم که سینه ام پر ز درد است . . .

و چه کس را بگویم که چشمهایم در انتظارند .

انتظاری که نمی دانم فرجامی نیک دارد یا ...

 

 

منتظرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 10:15  توسط زهره | 
 
 
 در این دنیا، سراب محکوم است به پوچی ...
 پرستو محکوم به کوچ کردن ...
 شمع محکوم به اشک ریختن ...
 خارها محکوم به تنهایی ...
 روز محکوم به غروب کردن ...
 شب محکوم به رسیدن ...
قلب با همه پاکی وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکومیتی شیرین تر و دلپذیر تر ازاین است؟ اما ای کاش همه این محکومیتهای زیبا را می پذیرفتند.
ای کاش...؟
 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 19:22  توسط زهره | 

با تو چه زندگییایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیزاشتم

چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم

دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم

 

دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم

از تو که با یه نگاهت زیررو رو شد روزگارم
موقع نوشتنو وقت اسم گذاشتنو

کسی رو جز تو نداشتن اسمی جز تو نمیذاشتم

 

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم

میرسیدی تو و من اما آرزو به دل می موندم

 

هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو

اما ترس و دلهره خط می زد خیالمو

توی گفتن و نگفتن از چه روزایی گذشتم

انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم

 

هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم

تو جهنم سوختم اما مینوشتم که تو بهشتم

اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه

اگه مردم، تو بدون چه کسی باعثشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 20:16  توسط زهره | 

سهم تو

شوق دلم

مستی من

از نفس باور عشق

در نوازشگری خاطره ات

سهم من

آمدن حس نیاز

این اسارتگر بستان وجود

در پی جستن تصویر نهان

از گهر هم نفسی

سهم تو

حس تلاطم

غزل موج غرور

سفر ابر ملالت زده

در زمزمه بارش چشم

سهم من

رخوت هم فاز شدن

با تپش آینه ات

شعله لحظه دلباختنت

از نگه قاتل من

سهم تو

بو سه بر این

مخمل گیسوی بلند

رخ ز مستی زده

تا پیچ و گذار کمرم

سهم من

لمس نگاهت

گذر پیچک عشق

دور این قامت من

در پی تسخیر دلم

سهم تو

شعر تب غرق شدن

آمدن فصل نیاز

مردن از سوختن و

زنده شدن در شب راز

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 9:32  توسط زهره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
رفته است و مهرش از دلم برون نمی رود

ای ستاره ها! چه شد كه او مرا نخواست؟

ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاك

پس دیار عاشقان واقعی كجاست؟؟؟؟


پیوندهای روزانه
وبلاگ محمد عزيز
زندگی بدون عشق بی معناست
نشاط سبز
تا انتها
وبلاگ بزرگ خاورمیانه
وبلاگ مهدی جون
محاكمه
مانده ام در كوچه هاي بي كسي
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


سلام دوستان خوش آمدید...

عنوان
عنوان
عنوان
عنوان
عنوان

**